مرد لبو فروش
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧  
 از شدت سرما دستانم به جیبهایم پناه آورده بودند. ماه در آسمان بود. هر چند تنها توده ی انبوه ابرهای خونین جامه بر فراز سقف ساختمان های خاموش دیده می شد ، اما می دانستم که ماه در آسمان است. خیابان خلوت بود ، آخر چیزی به نیمه شب نمانده بود. در گوشه ای خلوت سایه ی مردی را دیدم . ابری که از سینی بزرگ پر لبو بلند می شد ، او را احاطه کرده بود. کنارش در پیت حلبی ای شعله ای کوچک سوسو می زد . هر چند زیاد گرسنه نبودم اما گویی دستانم شکایت می کردند که : چرا بیخود ما را به جستجو فرا می خوانی؟ ... اینجا پولی پیدا نمی کنی ... ما فقط در پی گرما در این جیب ها پنهان شده ایم!

به مرد نزدیک شدم...

_ حاجی می تونم یه کم کنار این آتیشت خودمو گرم کنم ؟... هوا خیلی سرده!

_ بیا داداش ... لبو نمی خوری؟

_ نه ! ... زیاد دوست ندارم!

دستانم را روی آتش به هم می مالیدم .لحظات در سکوتی ابلهانه سپری می شد . وقتی مرد تکه ی چوبی که معلوم بود در گذشته جعبه ی میوه بوده است را درون آتش می انداخت. توجه ام به ذغال های ته پیت حلبی سوراخ سوراخ شده جلب شد. سکوت را شکستم:

_ عجب ذغالی داره! ... به درد کرسی می خوره ... تو این هوای سرد کرسی خیلی می چسبه... نه؟

لبخندی بر صورت مرد نشست.

_ آره خیلی حال می ده ... یه کرسی گرم و نرم ... تو باشی با یه دختر خوشگل ... اونوقت با پاهات بری تو پاهش ...

_ البته من تا حالا کرسی ندیدم ... اما تصوری که ازش دارم اینه که یه خانواده ی کوچیک دورش جمع می شن و مادر بزرگ قصه تعریف می کنه ... آقا ! یاد دوران بچه گی بخیر ... چه حالی داشت ... یاد تو کوچه فوتبال بازی کردنا بخیر...

حالت چهره ی مرد اندکی تغییر کرد.در حالی که به ذغال زیر آتش کوچک خیره شده بود گفت:

_ آره یادش بخیر ... چقدر گل کوچیک می زدیم ... اصلا هیچی برامون مهم نبود ... گرسنه که می شدیم با یه خیارم شیکممونو آروم می کردیم ... نه می فهمیدیم بی پولی چیه نه گرسنگی ... وقتی بچه ای ، آرزو می کنی که کاش بزرگ بشی اما وقتی بزرگ میشی دلت می خواد دوباره بچه بشی ...

مرد همچنان که به آتش خیره بود شروع کرد به زمزمه کردن آوازی که هرگز نشنیده بودم . چند ثانیه ای چهره اش غمگین بود اما پس از مدتی لبخند کوچکی بر لب هایش نشست . حدس زدم خاطره ای از دوران کودکی در ذهنش دوباره جان گرفته است. گفتم:
_آقا دمت گرم ... من برم دیگه خیلی دیر وقته ... هنوز یه نیم ساعتی تا خونه راهه ... خداحافظ!

_ خداحافظ!

و مرد را با خاطراتش تنها گذاشتم .

دیری نگذشت که دستانم دوباره سرد شدند و در جیب هایم سنگر گرفتند. به آسمان نگاه کردم.آیا ماه در آسمان بود؟ از لباس خونین ابرهای حیله گر سرما ساز ، بوی جنایت شنیده می شد.  


کلمات کلیدی:
 
گفتگوی احمقانه
ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥  

ــ می دونی چیه؟ ... تو ... تو تا حالا عاشق شدی؟

ــ اِم ... نه ... اما فکر نمی کنم کار زیاد سختی باشه!


کلمات کلیدی:
 
روزی سرد با حظور آفتابی مزاحم
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٥  
بشریت ، با پاهایی تاول زده از هزاران سال راه پیمودن ، از کنار دیوانه می گذشت.
دیوانه ، در کنار رودخانه ، زیر درختی نشسته بود و با گردو ها بازی می کرد که نا گهان فریاد زد:
ـ آهای می آی بازی کنیم؟
ـ نه که فرصتی نیست از برای خوش گذرانی ، راه درازی در پیش دارم.
ـ ایول ، کجا می خوای بری؟ ... می گن جلو تر یه دریا هست... ای کلک می خوای بری آبتنی؟ _
ـ دریغا چه ناتوانی در درک هستی و چه بیهوده می زی ای ... راه بسی دراز تر است... از دریا نیز باید گذشت... با موج های وحشی ستیز با ید کرد همی ... آه که در پی حقیقت چه راه درازی در پیش دارم.
ـ حالا کجا هست این حقیقت که می گی؟
ـ خدا ، که به راستی حقیقت بزرگ همین است! .... و تو گناه کار دیوانه چه می دانی خدا چیست؟
ـ اولا اگه تو می دونی خدا چیه پس چرا داری می ری دنبالش؟ دوما من می دونم خدا چیه
ـ چیست؟
ـ خدا یه کلمه ی سه حرفیه که تشکیل شده از خ و د و الف
ـ تو هیچ نمی دانی! ... چه حماقتی!!! ... براستی که دیوانه ای بیش نیستی.
و بشریت بی تفاوت راه خود را پیش گرفت.
گویی دیوانه بود که از دور دست فریاد بر آورد که:
ـ احمق خودتی داداشم ... دیوونه تویی که فکر می کنی ، تو افق ،  آسمون و زمین به هم می رسن
ولی بشریت صدای او را نشنید و رفت...

کلمات کلیدی:
 
دروغ گویان!
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٥  

حجم شیون و زاری ذهن ها را پر کرده بود.

رقص مرگ ِ سیاه پوشان از برای مرگ ،

صورت ها چون سیرت ها ، گل آلود

مرد و زن می غلطیدند بر خاک ، برای آن در خاک فرو رفته.

و من عریان بودم

عریان ، در گوشه ای تنها

با چشمانی شبنم آلود

و نا گه او نزدیک شد

لباس سفیدش

همچون شمعی بود در شب تیره ی مه آلود

لحظه ای بر من خیره شد

ـ این اشک ...

از چیست؟ از برای کیست؟

ـ جز من کیست؟ جز هیچ چیست؟

لبخندی تحقیر آمیز بر لبانش طغیان کرد...

ـ آن چیست ، عشق است و آن کیست ، انسان.

و هیچ نگفتم ،

تنها نگاهی به همان حقارت

                                      ***

براستی چه احمق بودم

و چه احمق بود او !

اشک زیباست.

زیباست ،

همان گونه که

طاووس زیباست حتی اگر  کرکس می نامیدندش

تقدیم به دوست همیشه عزیزم علی فتحعلیان


کلمات کلیدی:
 
صدای پای فرشته ای در لجن زار
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥  
ـ خب آخرش چی می شه؟
سیاوش بلافاصله گفت:
ـ سرمایه بین همه تقسیم می شه.
ـ خب دیگه این خیلی ایده آل گرایی می شه.
ساعت حدود یک بعد از نیمه شب بود. من و سیاوش پس از صرف چلو کبابی سیر در رستوران بناب ، از خیابان شیراز تا امیر آباد پیاده می رفتیم ، تا غذایمان هضم شود و گفتگوی دلپذیری در جریان بود. در بزرگ راه کردستان هر از گاهی ماشینی با سرعت زیاد از کنارمان عبور می کرد . من مجله ای سینمایی در دستم بود و سیاوش در حال دود کردن سومین سیگارش بود . سعی می کردم قدم هایم را تند تر کنم، اما سیاوش گویی اصرای به این کار نداشت . گاهی اوقات به طور کامل می ایستاد و مرا مایوس می کرد. او بر خلاف من دوست داشت وقتی حرفی می زند به چهره ی مخاطبش نگاه کند تا تاثیر حرفش را حداقل در چهره ی وی ببیند. من هم به ناچار می ایستادم ولی سعی می کردم نگاهم را به چیزی غیر از چشمان وی جلب کنم. سیاوش در جواب من گفت:
ـ تو در مورد تعریف ایده آل گرایی اشتباه می کنی ! منظور تو از ایده آل گرایی ، خیال پردازی یا یه همچین چیزاییه ! این تعریفیه که امپریالیسم تبلیغش می کنه... اما در اصل ایده آل گرایی یا آرمان گرایی اینه که هدفی داشته باشیم و بدنبالش بریم . هر چی به این هدف نزدیک تر بشیم موفق تریم. شاید رسیدن کامل به این هدف ناممکن باشه.
ـ باشه! این که تو می گی درست ! اما من با همین هدفه هم مشکل دارم... اگه قرار باشه سرمایه بین همه به طور مساوی تقسیم بشه ، نه رقابتی باقی می مونه نه پیشرفتی!
ـ شاید درست بگی ! اما قبول کن این انسانی تره... تصور کن دنیایی رو که پول ارزشی نداره چون همه به یک اندازه پول دارن... فقری وجود نداره!... می شه برای این که چرخ صنعت به کار خودش ادامه بده بهای مهمتری از یک مشت کاغذ داد ... مثل انسانیت... وطن پرستی ...
ـ تو منو یاد یکی از شخصیت های داستان های چخوف میندازی، که می گفت در آینده روزی می رسه که انقدر اوضاع خوب می شه که همه می تونن روزی فقط یکی دو ساعت کار بکنن و بقیش رو به تفکر و مسائل متعالی به پردازن!
ـ مگه چه اشکالی داره؟
ـ اولا من نه برای این مسائل متعالی ارزشی قائلم و نه برای تفکری که تنها برای تفکر کردن باشه... فلسفه بافی های بیخود... و نه برای اون هنری که فقط برای خلق زیبایی بوجود اومده باشه...پشت هنر باید یه چیزی باشه ....زیبایی وسیله ایه برای این که اون چیز بهتر بیان بشه ....نمی دونم منظورم رو می فهمی یا نه؟... و اون چیز که نمی دونم اسمش رو چی بذارم، همیشه در فراز و نشیب های شخصی و اجتماعی پیدا میشه... شاید اگه حمله ی مغول ها نبود ، من و تو کسی به اسم حافظ رو نمی شناختیم!...
از عرض خیابانی که برج های آ.اس.پ در آن قرار دارد عبور کرده بودیم که من صدای پایی را پشت سرم شنیدم ... من که به شنیدن این صدا ها در نیمه شب عادت داشتم بدون این که به عقب نگاه کنم ادامه دادم:
ـ ... دوما فاصله ی فرهنگی انسانی که من می شناسم و انسانی که تو آرزویش را می کنی انقدر زیاده که این هدف تو بعید به نظر می رسه...مثل این می مونه که تو هدفت این باشه که بری پشت بوم این برجه (با دست به برج تهران اشاره کردم) اگه همش نگاهت به بالای برج باشه هرگز به اونجا نمی رسی چون نمی تونی بپری اون بالا... اما من نمی گم که هدفی که تو داری غیر ممکنه !...من می گم باید طبقه طبقه بری بالا تا به پشت بوم برسی ... این دقیقا اشتباه بزرگی بود که استالین کرد.
هنوز صدای پا را پشت سرم می شنیدم...
ـ می دونی چیه؟ تو اصولا از کومونیسم و سوسیالیسم و مارکسیسم خوشت نمیاد... داری بهانه میاری ... تو به این دنیای امپریالیسمی عادت کردی...
ـ نه اتفاقا... یکی از نویسنده هایی که خیلی باهاش حال می کنم جک لندنه که یه سوسیالیست تقریبا دو آتیشه بوده ... اما جک لندن هم زیاد به این دنیای کمونیسمی امیدوار نبوده ...  من می گم مارکس صرفا یه سری مطالعاتی داشته و یه حدسایی زده! ... تحت تاثیر هگل یه سری فلسفه بافی هایی کرده ...همین ... تصوری که مارکس از صنعت داشته یه چیزی مثل اون صحنه ی مشهور قیلم عصر جدید چاپلینه ...همونی که چاپلین و بقیه ی کارگر ها دارن پیچ و مهره ها رو سفت می کنن ...مارکس راحت می تونسته در مورد فئودالیسم حرف بزنه اما اصلا تکنولوژی رو پیش بینی نکرده بود... این که روزی می رسه که صنعت نیازی به کارگر نداشته باشه و ماشین جای اونا رو می گیره ...

هنوز صدای پا را پشت سرم می شنیدم ... سیاوش که گویی تازه متوجه شده بود ، ایستاد و به عقب نگاه کرد... من هم ناچار برگشتم .

لحظه ای نفسم در سینه حبس شد ... اصلا انتظار نداشتم موجودی به آن زیبایی صاحب صدای پا باشد...فکر می کردم کارگری یا افغانی ای یا امثال این ها باشد... دختری حدود ۲۵ ساله ای بود... لباس نسبتا ساده ای پوشیده بود... وقتی برگشتیم فاصله ی چندانی با ما نداشت او هم ایستاد ... چند ثانیه ای همه ساکت مانده بودیم... در صورتش زیبایی و معصومیت موج می زد ... با صدایی که معلوم بود هول شده است پرسید:
ـ ببخشید!... اِ ... از اینجا چه جوری باید برم آریاشهر؟

با کمی مکس جواب دادم:

ـ از اینجا یه ماشین بگیرید تا سر کردستان ... اونجا ماشینای آریاشهر رد می شن.

ـ مرسی.

و رفت کنار اتوبان ایستاد ... من و سیاوش با نگاهمان دنبالش می کردیم ... چند ثانیه بعد پژوی مشکی رنگی که صدای ضبطش کمی زیاد بود جلوی دختر ایستاد ... دختر بلافاصله بدون این که حرفی بزند درب جلوی ماشین را باز کرد و سوار شد ... لحظه ای چهره ی راننده را دیدم ...حدود ۳۵ سالش بود و در چهره اش ذره ای ظرافت دیده نمی شد ... و بلافاصله با سرعت زیادی از ما دور شدند.

احساس عجیبی داشتم... پیش از اینها چنین صحنه هایی را دیده بودم که همواره با احساس دلسوزی همراه بود... اما ... حال و هوای آن شبم خیلی غریب بود ... چیزی مثل شرمندگی ...

سیاوش در حالی که سیگار دیگری روشن می کرد با لحن بی تفاوتی گفت:

ـ فکر نمی کنم واقعا منتظر تاکسی بود ... چی داشتیم می گفتیم؟... در مورد هگل بود؟

کلمات کلیدی:
 
لبخند های تلخ ؛ حسن و حسن زاده ها
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ تیر ،۱۳۸٥  

 چندی پيش پای تلويزيون نشسته بودم و ريموت کنترل زبون بسته ی تلويزيون در زير مشت و لگد های پليدم در حال له و لورده شدن بود مگر برنامه ای به درد بخور پيدا شود ( قضاوت سر اين که ما ماهواره نداريم يا به طور اتفاقی تمام کانال ها پارازيت داشته يا باد و توفان تنظيم ماهواره را به هم زده بوده است با خودتان) ... ناگهان به شبکه ی اول رسيدم که مراسم نورانی نماز جمعه ی تهران به امامت آيت الله۱ ... برگزار شده بود را نشان می داد ... من جلوی تلويزيون ميخکوب شدم و در دریای عرفان ، در اقیانوس تحلیل و ریزبینی مسائل اجتماعی و سیاسی غرق شدم... ایشان علت وجود مفاسد اقتصادی را عدم کارگزینی بعضی از ادارات بر مبنای ایمان و تقوی دانستند.... فاضلانه تر از این نمی شود .... نمی دانم چرا این جوانان امروزی بر دستاورد های معجزه واری که انقلاب اسلامی برای ملت ما به ارغوان آورده است بی اعتنا هستند؟.... نمونه ی بارزش همین داستان ایمان و تقوی به عنوان اصلی در نظام اجتماعی و سیاسی .... شما بیایید یکی از این کشورهای کفار غربی را در نظر بگیرید .... آنها برای انتخاب کارمندان ، اصل مهارت و دانش را در اولویت قرار می دهند ... چه احمقانه! ... با این که برای تشخیص بین مهارت و بی مهارتی ، آگاهی و نا آگاهی ابزار هایی مانند مدارک تحصیلی ( مانند لیسانس ، دکترا و ... که مدارک تحصیلی تنها یکی از این ابزار می باشد ) را در اختیار دارند اما باز هم گاهی دچار اشتباه می شوند ... حال به یکی از این ادارات بگویید که کارمندی بر مبنای ایمان و تقوی انتخاب کنند .... خواهید دید که مانند الاغی۲ در گل گیر خواهند کرد... آنها ابزاری برای تشخیص بین ایمان و تظاهر ، تقوی و دورویی نمی شناسند... می بینید چه نادان هایی هستند این کفار؟ ... آنها امروز در قرن بیست و یکم قادر به این کار نیستند در حالی که ما حدود سی سال گذشته توانستیم ان کار را انجام بدهیم و این تنها یکی از معجزاتی بود که انقلاب اسلامی برای ملت شریف ما به همراه داشت ... باری ، بار ديگر نگاه خود را متوجه تلويزيون کردم که چشمم به پیرمردی با سبيل پرپشت و حنايی رنگ و ته ريشی نسبتا بلند و کله ای نسبتا تاسی افتاد که در ميان انبوه جمعيت مشتاق معارف الهی نشسته بود و به ستونی خيره شده بود ... اين حالتش برايم آشنا بود ... او حسن بود ... نمی شناسيدش؟ .... شايد به اسم نمی شناسيدش! بهتر است معرفی حسن را به جواد مجابی ۳ واگذارم:

اهميت حسن بودن

حسن برای همسايه اش ، يک همسايه است ، برای زنش شوهر و برای بقيه فقط حسن

او را در کوچه می توان ديد ، دعوتش می کنيد به کار ، تا باغچه تان را بيل بزند.

حسن باغچه تان را بيل می زند.

تا بار خود را به جايی برسانيد ، حسن بار را روی دوشش می گذارد و دنبال تان می آيد

تا اتاق ها را رنگ بزند ، حسن اتاق ها را هم رنگ می زند.

شما سرش داد می زنید، ساکت می ماند.

از کارش ایراد می گیرید ، ساکت می ماند.

غذای شب مانده به او می دهید ، ساکت می ماند.

شما خیال می کنید او یک گوسفند است.

او هم خیال می کند شما یک گرگ هستید.

حسن مرد آرامی است.

در کوچه اعلانات را به آرامی نگاه می کند.

در میتینگ ها به آرامی فریاد می کشد.

در روضه خوانی ها به آرامی گریه می کند.

در خانه اگر شام باشد به آرامی می خورد.

اگر نباشد به آرامی زنش را کتک می زند.

حسن مرد قانعی است.

شب ها نان و چای می خورد. ظهر ها هم همينطور ، اما صبح خودش را می تواند بدون صبحانه شروع کند.

حسن يک سماور روسی داردکه زنش آن را هميشه برق می اندازد ، حسن نان بربری دوست دارد اما عادت ندارد توی خمير بربری را بکاود.

حسن معتقد است سکنجبين چيز خوبيست.

و معتقد است که ديگر سکنجبين خوب گير نمی آيد.

***

حسن مرد بی اطلاعی است.

نمی داند روزنامه ها بخاطر او چاپ می شود.

او فقط عکس ها را نگاه می کند.

نمی داند بانک ها بخاطر پس انداز به او جايزه می دهند.

نمی داند شاعران سبيلو بخاطر او قافيه می بافند.

او خودش هم سبيل دارد.

وقتی به او می گويند آدم نادانی است تنها می گويد : عجب!

***

در خانه ی حسن کسی بيکار نيست.

پسر بزرگترش در آهنگری نعل می سازد.

حسن خوشحال است که کار پسر او برای جامعه مفيد است.

پسر کوچکتر او بليط ۴ می فروشد، حسن خوشحال است که پسرش در خوشبختی مردم دخالت دارد. کوچکترين پسر ، شيشه های خانه ی مردم را می شکند.

حسن می گويد اينهم کاريست و پسرش را کتک می زند.

حسن دو دختر دارد ، يکی بزرگ تر از آن است که کاری نکند

و يکی کوچکتر از آن است که کاری از دستش برآيد.

***

حسن به فکر شوهر دادن دختر هاست.

زن حسن هم به فکر شوهر دادن دخترهاست.

اما داماد مناسب هميشه به خانه ی همسايه می رود.

***

حسن در سوگواری ها خوشحال است و در جشن ها سوگوار ، با اين همه او از آتش بازی خوشش می آيد.

خوشش می آيد که لامپ های سه رنگ به خانه بياورد.

در شجاعتش همين بس که نقش شيری را بر بازوی چپ کوفته است و حال دنبال کسی می گردد که خورشيدی بر آن بيافزايد

***

يک بار حسن يقه ی خود را در خيابان چاک داده است.

در تيمارستان ، در کلانتری ، در محل ، شايع شد که علت اصلی گرما بوده است.

حسن تصميم دارد در يک روز زمستانی يقه ی خود را جر بدهد.

***

حسن در پايتخت زندگی می کند

اول پای ديوار می خوابيد.

بعد روی چرخ دستی می خوابيد.

بعد توی دکان

بعد ازدواج کرد و در اطاق می خوابد.

اما تا فرصت پيدا می کند جايش را در هوای آزاد می اندازد.

وقتی حسن قصه ی زندگی اش را می گويد ، بچه ها می گويند ماهم می خواهيم پای ديوار بخوابيم.

مادرشان نان و چايشان را می دهد و می خواباندشان.

زن حسن عصبانی است به حسن می گويد: دهاتی

حسن می گويد: مگر تو دهاتی نيستی؟

زن می گويد:

نه ،هيچ وقت ، پدرم دهاتی بود!

(از کتاب آقای ذوزنقه چاپ ۱۳۵۰ از انتشارات دنيای کتاب)

اما حدود ۱۰ سال بعد پسر وسطی حسن مشمول کسانی قرار گرفت که از امتحان ايمان و تقوا سربلند درآمد ( می گويند ريش های گره خوده و بوی عرق بدنش در اين امر موثر بوده است ، قضاوت در اين مورد نيز بر عهدهی ی خواننده ی محترم)و در يکی از ادارات به مقام خوبی رسيد و از لياقتو کاردانی او همين بس که در حال حاظر ويلايی در شمال کشور و خانه ای در شمال شهر دارد . او هر سال زنش را به مکه می فرستد. او هر محرم خورشت قيمه ی مفصلی نذری می دهد. او پسری دارد به نام مهدی که سامران صدايش می کنند ولی دوستانش او را سامی يا سَم صدايش می کنند ، من با سامی آشنايی بيشتری دارم تا با پدر و پدر بزرگش:

اهميت سامی بودن ( با پوزش از آقای مجابی بخاطر تقليد سبکی!)

سامی نماز نمی خواند.

سامی روزه نمی گيرد.

اما هميشه محرم ها به هيات می رود اما تا به حال کسی او را در حال سينه زنی يا زنجير زنی نديده است.

***

سامی تا پارسال تمام لباس هايش کلوين کلاين بود.

امسال لباس هايش نايکی بود.

سامی تصميم های بزرگی در سر دارد.

او در حال حاظر می خواهد تصميم بگيرد سال آينده چه مارکی بپوشد

سامی تنوع را در زندگی می پسندد ، او هر چند وقت یکبار مدل رش و موهایش را عوض می کند.

سامی هر دو ماه یکبار گوشی موبایلش را تغییر می هد.

سامی طرفدار پر وپا قرص باب دیلان است.

او پوستر های باب دیلان را بر دیوار اتاقش چسبانده است وقتی پدرش می گوید عکس این جنگلی ها چیه زدی به دیوار اتاقت؟ سامی می گوید : قیافه ی خودت بیشتر به جنگلی ها شبیه است. اصلا به تو چه؟

سامی تا به حال آهنگی از باب دیلان نشنیده است.

او نمی داند باب دیلان خواننده بوده است.

سامی در بحث های سیاسی شرکت می کند.

او همیشه در بحث های سیاسی می گوید: این ها همه بازی های سیاسی است که مارا گذاشته اند سر کار .... همه چیز دست خودشونه ... پشت همه ی اینها دست آمریکا و انگلیس است.

سامی به فلسفه علاقه ی خاصی دارد.

سامی می خواهد کتابی بنویسد و فلسفه ی انواع خنده ی دختر ها را توضیح دهد

شخصیت محبوب تاریخی سامی هیتلر است.

سامی می گوید سبیل هیتلر خیلی بامزه بوده است.

سامی تی شرتی دارد که عکس چگوارا روی آن است ، او هميشه وقتی اين تی شرت را می پوشد يک گردنبند SS هم به گردن می آويزد!

سامی به علم خيلی علاقه دارد و در بيان اين علاقه همين بس که تا به حال ۷ بار کنکور داده است

او می خواهد که متخصص مغز و اعصاب شود و فوق تخصص در قسمت مخ بگيرد

سامی خيلی خوب مخ می زند.

سامی مرد کاری ای است.

سامی تا به حال کار متناسب با روحياتش را پيدا نکرده است.

سامی قصد دارد ازدواج کند

او می خواهد خودش همسر ايده آلش را پيدا کند، او هر شب با ماشين بيرون می رود تا همسر ايده آلش را پيدا کند.

او می خواهد تا ده سال ديگر به اين جستجو ادامه دهد.

سامی يک شهروند نمونه است.

او در متر کردن خيابان ها به شهرداری کمک می کند.

سامی با تکنولوژی پيشرفت می کند ؛ او تا ۵ سال پيش پياده خيابان ها را متر می کرد ولی امسال با ماکسيما اين کار را انجام می دهد.

وقتی به سامی می گويم : تو به چه درد اين جامعه می خوری ؟

می گويد : خفه شو بابا خودت به چه دردی می خوری؟۵

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱)آيت الله = نشانه ای از خدا = برهانی برای پروردگار

۲)با پوزش از الاغان زحمت کش که ديواری کوتاه تر از ديوار ايشان پيدا نمی شود!

۳) جواد مجابی طنز پرداز معاصر با نام مستعار زوبين متولد ۱۳۱۹ قزوين است و کتاب هايی مانند فصلی برای تو ، يادداشت های آدم پرمدعا ، آقای ذوزنقه ، يادداشت های بدون تاريخ ، زوبينی بر قلب پاييز و ... از يادگار های او می باشند

جواد مجابی شاعر، نويسنده، پروهشگر، طنزپرداز و منتقد در مهرماه 1318 در قزوين متولد شد.جواد مجابی
او ليسانس حقوق، فوق ليسانس نقاشی و مجسمه سازی و دکترای اقتصاد دارد و پيش از انقلاب سال ها کارمند دادگستری و کارشناس فرهنگی وزارت فرهنگ و هنر بوده است.
از 1347 تا 1358 دبير فرهنگی روزنامه اطلاعات و در اواخر دهه شصت سردبير مجله دنيای سخن بود.
او در 40 سال گذشته و به ويژه در 20 سال اخير به شدت فعال بوده و تاکنون بيش از پنجاه عنوان از آثار او در زمينه شعر، داستان کوتاه، رمان، نمايشنامه و شناختنامه ادبی ساعدی و شاملو، پژوهش و... منتشر شده است. (به نقل از persik2006)

۴)اين متن مربوط به چند سال پيش از انقلاب است و منظور از بليط ، بليط های بخت آزمايی يا لاتاری است يا همون برگه های ارمغان بهزيستی!

۵)وقتی يک بار ديگر اين يادداشت را خواندم ديدم به خيلی ها متلک انداخته ام ديدم خدا را خوش نمی آيد  به همين دليل  جمله ی آخر را اضافه کردم تا متلکی هم بار خودم کرده باشم تا بی حساب شده باشيم ! که چه خوب گفته اند يک سوزن به خود يک الدز به ديگران 

 

 


کلمات کلیدی:
 
تاب
ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٥  

چیزی به نیمه شب نمانده بود ... کمی دلم گرفته بود و از خانه بیرون زده بودم و مثل همیشه به سمت پارک بزرگ پردیسان می رفتم . اول از یک کوچه ی باریک به پارکی کوچک می رسیدم ... پشت پارک بزرگ راه را باید ادامه می دادم تا به پل عابر برسم . آنطرف پل عابر پارک پردیسان بود ... تا یک دور پارک را دور می زدم حدود 2 ساعت طول می کشید ... بهترین راه برای سر و سامان دادن به افکار زشت و زیبا برای من همین بود. وقتی از کنار پارک کوچکی که به بزرگراه می رسید عبور می کردم ، چشمم به تاب تنهایی خورد که ساکت کنار دو الکلنگ و یک سرسره ی کو چک قرار داشت ... نا خود آگاه یاد کودکی افتادم...

کودک بودم و عاشق تاب بازی . وقتی که به پارک می رفتم ، اگر تاب خالی پیدا می شد که سوار می شدم اگر نه آنقدر کنار تاب می ایستادم تا یکی خالی شود و تاب بازی کنم. اوایل بزرگتر ها مرا هول می دادند. تا این که یاد گرفتم که چگونه خودم تاب را به حرکت درآورم. از آن به بعد هرگز به کسی اجازه ندادم که مرا هول بدهد... چه کیفی داشت وقتی می دیدم بچه های دیگربرای تاب بازی نیاز به کمک دارند ولی من خودم می توانستم به تنهایی تاب بازی کنم ... کمی بعد یاد گرفتم چگونه از روی تاب بپرم... اوایل گاهی اوقات وقتی از روی تاب می پریدم به زمین می افتادم اما آنقدر تمرین کردم تا ماهر شدم. چند نکته را آموخته بودم یکی این که نباید هنگام تاب بازی پارا به زمین بکشم چون خاک بلند می شد و بزرگ تر ها دعوایم می کردند... دیگر این که هر گز از جلو یا عقب تاب با فاصله ی نزدیک عبور نکنم چون ممکن بود کسی به من بخورد....سوار تاب می شدم و بدون این که با کسی کاری دشته باشم ، در حین تاب بازی پارک را نگاه می کردم... تا این که روزی این فکر به سرم خطور کرد که هنگام تاب بازی به آسمان نگاه کنم... آرام سرم را بلند کردم...چه لذتی داشت... وقتی به بالا تربن نقطه که می رسیدم احساس شعف می کردم... محو تماشای آسمان پر از ابرهای پرپر می شدم... توی کارتون ها دیده بودم که می شود روی ابر ها راه رفت و روی  رنگین کمان سرسره بازی کرد .... تصوری که از ابر داشتم یه چیزی شبیه پشمک های توی شهر بازی بود. آرزو داشتم تا روزی روی ابر ها بدوم و هر از گاهی کمی از ابر ها بر دارم و مزه ی شیرینش را بچشم... تاب به عقب می رفت و من شتاب بیشتری به آن می دادم تا بالا تر رود... به آسمان نزدیک تر شوم... سرعتم بیش از حد زیاد شده بود ... اصلا برایم مهم نبود... فقط یک چیز را می خواستم و آن رسیدن به آسمان بود...آن قدر بالا رفتم که احساس کردم در دو قدمی آسمانم... تاب داشت عقب می رفت به خودم گفتم " دیگه این دفعه می رسی" ... یکی از ابرها را  نشان کرده بودم که وقتی بالا رفتم بگیرمش  و بپرم رویش... تاب به پایین ترین نقطه رسید ... از این که تا لحظه ای دیگر بر آسمان خواهم بود در پوست نمی گنجیدم ... بالا می رفتم ... سر مست تر می شدم ... لبهایم خندان بود و چشم هایم بی سابقه می درخشید ... در دل می گفتم " بالا تر ... بالا تر"... تاب به بالا ترین نقطه ی خود نزدیک می شد... یکی از دست هایم را بلند کردم تا ابری را که نشان کرده بودم بگیرم...می دیدم که انگشتان ملتمسانه ام به ابر نزدیک می شد... " یه کم دیگه.. الان می گیرمش"... ناگهان تاب برگشت... به زمین کشیده شدم و به پشت افتادم ... احساس می کردم که دارم خفه می شوم... نمی توانستم نفس بکشم ... می خواستم گریه کنم اما قادر نبودم ... درست مثل لحظه ای که از شدت ترس توان فریاد زدن نداری ... لحظه ها بسیار کند می گذشت ... به آسمان خیره شده بودم... آدم ها احاطه ام کرده بودند اما باز آسمان را می دیدم ... یکی مرا بلند کرد... شروع کردم به گریه کردن ...ابتدا چند هق هق آهسته و سپس زاری...

بعد از آن سالها تاب بازی نکردم ... درست مثل کسی که از ارتفاع می ترسد وقتی سوار تاب می شدم سرم گیج می رفت ... دل پیچه...

بعد ها وقتی هواپیما سوار شدم فهمیدم که آسمان انتها ندارد... فهمیدم که ابرها مثل پشمک نیستند...فهمیدم که چگونه شیرینی پشمک ها به تلخی شربت های سرماخوردگی یا بادام های تلخ پنهان در آجیل عید تبیل می شود...

چند ساعتی در این کوچه باغ خاطرات کودکی قدم زدم... وقتی پیاده روی در دل شب به پایان خود نزدیک می شد باز خود را در کنار پارک کوچک دیدم... چند ساعتی از نیمه شب می گذشت... سکوت شب را تنها صدای جیرجیرک ها و گهگاهی سوت نگهبان ها می شکست...

به تاب تنها خیره شدم ... بی حرکت در گوشه ای از پارک کز کرده بود... اندک نور مهتابی که توانسته بود از میان شاخ و برگ ها فرار کند تن سرخ تاب را می درخشاند ... به طرفش رفتم ... صدای غرلند سنگ ریزه ها را بر زیر پایم می شنیدم ... آرام بروی تاب نشستم ...... در حالی که پاهایم بر زمین بود اندکی تاب را حرکت می دادم ...  اندک نسیمی هم نمی ورزید و من در مه ای سرگردان بودم ... سرم اندکی گیج می رفت.. .نوعی رهایی ... شناوری ... به آسمان خیره شدم... دنبال سه ستاره ی کنار هم گشتم ، مثل سه بچه دبستانی که بیرون دفتر آقای ناظم نگران ایستاده و منتظر تنبیه اند... حال باید ستاره ی خودم را پیدا می کردم که مقابل سه یار دبستانی ايستاده بود اندکی سرخ بود ... شاید از شرم شایدم از دلسوزی ... نمی دانم... بزرگ ترین و درخشنده ترین ستاره ی آن آسمان نبود، اما من به او افتخار می کردم... "درسته که روشن ترین نیستی اما زیباترینی ... اون ستاره های روشن همشون مغرورند چون خیلی صاحاب دارند ... اما تو فقط مال منی... چه شبهایی از پشت دو شیشه به تو خیره شدم ... یکی شیشه ی پنجره ی کنار تختم و دیگری شیشه ای از جنس اشک..."

بار دیگر بچه شدم... به آسمان خیره شدم... تاب خوردم ... بالا تر ... بالا تر ... سریع تر ... سریع تر ...نزدیک تر ... نزدیک تر ... صدای خنده ی کودکی را از جایی درون سینه ام می شنیدم ... خنده ... خنده ... قهقهه ... قهقهه ... اين بار ستاره ام را نشان کردم!

پایان

سروش د

بهار 85

 


کلمات کلیدی:
 
۲ يادداشت کوتاه بر کاغذ بی...
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥  

مشاور املاک

بدبخت در خانه ی رنج زندگی می کند، نيکوکار بدبخت ها را از خانه يشان بيرون می کند و خود در آن زندگی می کند، عارف خانه ی غم را آتش می زند، زيرک خود در خانه ی شادی زندگی می کند و خانه ی غم را به بدبخت ها اجاره می دهد...ومن...من؟...کار من شايد اين باشد که در کوچه ها قدم بزنم و با نگاهم به ريش همشان بخندم

***

دريغا(صحنه ای کوتاه):

پيرمرد ـ دريغا که فرزندان ميرزا تقی خان امير کبير و قائم مقام و هموطنان ستار خان و باقر خان دنباله روی وارن بيتی و برژيت باردو و پينک فلويد شده اند

جوان ـ دريغا که امير کبير و قائم مقام  پينک فلويد گوش نمی کردند!


کلمات کلیدی:
 
تنی از ما
ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥  

معرفی کتاب تنی از ما

نويسنده: حسين حيدری

انتشارات ميترا

چاپ اول: پاييز ۱۳۸۴

(تنی از ما ) داستان بخشی از نسلی است که زندگی در قلعه ی حيوانات را به نوعی تجربه کرده و می کنند. گروهی که برای ايده آل های ملی قيام کردند که همين ايده آل های ملی باعث شد که به ايده آل های مذهبی مردم آن روزگار احترام گذارند ... کسانی که اين روز ها در سنين حدود شصت سال بسر می برند.

داستانی که سايه ای از تاريخ دارد ، تاريخی نه چندان دور ولی تکراری ... به قول والتر مروری از حماقت های پی در پی بشر

ما يعنی نسل های بعد از انقلاب بسيار شنيده ايم از انقلاب البته از ديد افرادی که به حق يا ناحق در حال حاضر در قدرتند، کسانی که رفتند به گردش در کنار رودخانه ، با قلاب ماهی گيری ای کوچک اما وقتی ديدند رودخانه مملو از ماهی است برگشتند و تور های بزرگ ماهی گيری آوردند ... چه تور هاييکه در  آب انداختند و چه کوه هايی از ماهی در کنار خود انبار کردند  و به گنجی رسيدند ... گنج؟ ... شايد اما فراموش کردند که چرا به کنار رودخانه آمده بودند.

اما کسانی که راوی (تنی از ما) هستند داستانی ديگر داشتند که بسيار کم روايت شد ... نمی دانم که آيا صدايشان را در گلو خفه کردند يا ديگر توانی برای فرياد زدن نداشتند... به هر حال (تنی از ما ) نوشته شد ... آيا اين فرياد است يا زمزمه ی يک تراژدی؟فکر می کنم ماهی گيران نيز کاری به صدا ندارند ... شايد بالاخره نسل ما را شناخته اند نسل بی تفاوتی ، نسل کم خوانی نسل اندک نويسی و نسلی ـ به قول چخوف ـ سرشار از خنده های بی اشک و اشک های بی خنده ... نسل بی پدری

به هر حال من مطالعه ی این کتاب نسبتا کوچک (حدود ۱۵۰صفحه) را به دوستان توصيه می کنم ... کتابی است برای نسل ما ضروری ولی بسيار آسان است ... از مزايای اين کتاب داستانی بودن و کوتاه بودن آن است چون در دورانی نوشته شده است  که مردمان آن فرصت مطالعه ندارند! ... وقتشان پر است ... درس خواندن ، بازی های کامپيوتری، جمع شدن در سر کوچه ها و پر بيهوده گفتن ها... خيابان گردی های بی هدف با ماشين يا بدون ماشين ( به قول معروف متر کردن خيابان ها!) ... همه مشغله های مهمی است که  متاسفانه فرصتی باقی نمی کذارد برای تفکر چه برسد  به مطالعه ...!!!

قسمتی از کتاب:

شروع فضای نسبتا باز سياسی شرايط حرکت را برای کانون نويسندگان ايران و اعضای آن که از طبقه ی آزادی خواه جامعه و اغلب دارای پيشينه های سياسی و بسياری از آنها سابقه ی سالها زندان را داشتند فراهم نمود و آنان مسئوليت بيشتری را در توسعه و تعميق اين فضا احساس کردند . به همين دليل در صدد برآمدند که شب شعری در انجمن  ايران و آلمان در موسسه ی گوته بزپا نمايند . اکثر شعرا و نويسندگان و برخی هنرمندان ديگر مخالف رژيم در اين گردهمايی که با استقبال کم نظير مردم روبرو گرديد شرکت داشتند. در اوايل شب شعر مطالب با گوشه و کنايه و نسبتا آرام و در شب های آخر مطالب و موضوعات تندتر و عريان تری را در متن سخنرانی های خود عنوان کردند.

شد آنکه اهل سخن بر کناره می رفتند

                                         هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش

يکی از شعرا که شعری در مورد باران می خواند وقتی به بيت آشنای:

باران که در لطافت طبعش خلاف نيست

                                           در باغ لاله رويد و در شوره زار خس

رسيد هنگام ادای کلمه ی باغ اشاره به جمعيت و در زمان گفتن کلمه ی خس با دست به کاخ سعد آباد اشاره نمود. انستيتوی گوته چنان ملتهب و آماده ی انفجار بود  که وقتی از فريدون مشيری خواستند که شعر معروف کوچه را که اکثرا با آن آشنايی داشتند بخواند ، مشيری به علت حال و هوای عاشقانه ی شعر و فضای سياسی جمعيت از خواندن آن امتنا کرد و شعر ديگری را که مضمون اجتماعی داشت ، برگزيد. هر شب پس از پايان سخنرانی جلسات  پرسش و پاسخ برگزار می کردند و بعضی از حضار در اين جلسات شرکت می کردند . از جمله فريدون مشيری نيز آماده ی پاسخ گويی به سئوالات پرسشکننده گان گرديد. احمد که ترم آخر فوق ليسانس حقوق را با چند سال فاصله از مقطع ليسانس به اتفاق سعيد و فرهاد می گذرانيد و پخته تر و آشنا تر به مسايل شده بود پرسيد:

ـ جناب مشيری چرا شعر کوچه را نخوانديد؟

شاعر بلند آوازه پاسخ داد :

ـ اين شعر مناسب فضای سياسی امروز ايران و اين شب ها نيست.

ـ جناب مشيری عشق اگر مهمترين فضيلت بشری نباشد يکی از فضيلت های مهم بشری است ، عشق است که مارا امشب به اينجا کشيده ، عشق به سرنوشت کشور ، عشق به جوانان اين مرز و بوم ،عشق به آزادی ، عشق هميشه کلمه ی مقدسی بوده و هست.....

 


کلمات کلیدی:
 
وقتی نگاه می کنم!
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٥  

وقتی نگاه می کنم

درک رویای آنها

یا رویای درک آنها

خیال داروگ نیما

تصویر چشم تر خواب آلود ،شاید

خواب زده ی او ، در آینه

تماشای زمستان سرد بس ناجوانمردانه ی ماث

از پشت پنجره

فریاد غم زده یا وحشت زده ی او که:

(( یادگار خشک سالی های گرد آلود

هیچ بارانی شما را شست نتواند))

 

دروغ بزرگ کدام است؟

داروگ؟

درختان عقیم؟

یا باران؟

دروغ ، مثل قصه های مادر پیش از خواب

مثل کفش های پولادین

در پای خسته ی او که

خاطره ی درخت نارنج در سر داشت

 

آیا بیدارم؟

بیدار بودن از ترس کابوس لالایی غم این خفته ی چند؟

چشم هایم می خواهند بخوابند

شاید خواب باران ببینم

 

 

سروش دارابی

نوروز۸۵ 


کلمات کلیدی:
 
نيمکت و بيد مجنون (يک داستان کوتاه)
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٤  

روی یکی از نیمکت های پارک نشسته بود. چند دقیقه ای می شد که فواره ها را روشن کرده بودند که باعث می شد نسیم خنکی صورتش را نوازش کند . با این که هوا نسبتا گرم بود ولی نیمکت سنگی خنک بود شاید بدلیل سایه ی بید مجنون پیری بود که گویی دست بزرگی بود که از دل زمین بیرون آمده تا سایه بانی بری نیمکت باشد .مثل دو دوست...

تنها چیزی که توجه او را به بید جلب می کرد صدای فس فسی بود که گاهی  بر اثر عبور نسیم از لا به لی برگ های آن به گوشش می رسید

او جوان نسبتا خوش قیافه، با بینی ای با شکوه بود که اگر صورتش را اصلاح می کرد و مو هایش کمی مرتب تر بود ،بسیار شبیه هنرپیشگان محبوب دختران و زن های جوان می شد ... اما آن روز تابستانی با چهره ای در هم کشیده به سایه ی بید پناه آورده بود و در دستش سیگار خاموشی بود که دو طرف آن را گرفته بود و در دستانش می چرخاند. نوشته ی طلایی و خطهای موازی طوسی سیگار نظر او را  به خود جلب کرده بود ، طوری آن را نگاه می کرد که گویی اولین بار است که در زندگی اش سیگار دیده است و در حال کشف پیچیدگی های آن است . اما در آن لحظه به سیگار فکر نمی کرد بلکه در ذهنش تصویر دختری با موهای مشکی براق و صاف و چشمانی به همان سیاهی ولی درخشان تر بود ... نمی دانم سلیقه ی خواننده ی محترم چگونه است اما من آن چهره را بسیار زیبا محسوب می کنم . اما این چهره ی زیبا برای او بسیار ملال آور و ساده بود . نمی توانست باور کند که دو سال پیش با چنان هیجانی به آن خیره می شد که احساس می کرد که اگر کسی مزاحمش نشود می تواند تا آخر عمر بنشیند و به آن تابلوی پر رمز و راز نگاه کند .همه چیز برای او عادی شده بود .نمی توانست باور کند کسی را که به عنوان مظهر احساس می شناخت چنان احساسات ساده و به دور از پیچیدگی دارد . او هر چیزی را که بدون پیچیدگی و رمز و راز باشد را زشت می پنداشت . شاید به همین علت بود که ساعت ها می نشست و به پوستر های نقاشی های داوینچی نگاه می کرد و در این ساعات همیشه لبریز بود از شعف این که دارد کم کم معما های ذهن داوینچی را حل می کند در حالی که وقتی تابلو های ون گوگ را می دید همیشه می گفت که اینها نتیجه ی رنگ پاشی بر روی بوم توسط انسانی بی ظرافت و عجول و ناشی است!او هیچ چیز ساده ای را زیبا نمی پنداشت .

در آن لحظه اطمینان داشت که دیگر به "عسل" علاقه ای ندارد. در حقیقت اسم این دختر زیبا فاطمه بود اما او از این اسم خوشش نمی آمد چون فکر می کرد که اسم ساده ای است به همین دلیل عسل صدایش می کرد. عسل حاصل زحمت هزاران زنبور است . زنبور هایی که به گل علافه ی زیادی دارند اما این لطافت روح باعث این نمی شد که نیش نزنند و عسل حاصل این دوگانگی روحی بود ... او عاشق نماد بود.

اما در آن لحظه بسیار می ترسید از گریه های عسل یا حتی از این می ترسید که او آبرو ریزی کند و بیاید جلوی همسایه ها ، جیغ و شیون راه بیاندازد اما او نمی توانست تمام زندگی خود و تمام احساساتش را با چنین موجود ساده ای قسمت کند . می دانست که دیر یا زود باید او را از خود براند .

در همین افکار بود که مردی حدود چهل ، چهل و پنج ساله با صورتی کوچک ، سبیل هایی پر پشت اما باریک و ابروانی به هم پیوسته و ته ریشی که بسیار زبر به نظر می رسید کنارش نشست . نفس های عمیقی می کشید گویی می خواست تا آنجایی که می تواند هوا به ریه هایش برساند مبادا هوا تمام شود!

مرد رو کرد به جوان و گفت:

_داداش آتیش داری ؟

جوانک دستش را در جیب پیراهنش کرد و فندکی به مرد داد و گفت:

_بفرمایید

مرد سیگاری از بسته ی قرمز رنگش بیرون آورد و انتهای نارنجی رنگ آن را در بین لب هایش گذاشت و آن را روشن کرد

_ دستت درد نکنه داداش ... این گاز فندک ما هم که هی تموم می شه... چون شیشه ای نیست  و توش معلوم نیست ،هر وقت می دم برام گازش کنن یارو نصفه پرش می کنه

مرد که گویی می خواست برای تلافی لطفی که به او شده بود بهایی بپردازد و این بها را در آن می دید که برای جوانک وراجی کند گفت:

_ داداش می دونی الان گوشت کیلو چنده؟

_ نمی دونم حدودا باید 4 هزار تومن باشه.

_ اصلا بگیر 5 هزارتا ... یارو خیلی هم ریزه میزه بود فکر نمی کنم بیشتر از 60 کیلو می شد ، اما شما اصلا بگیر 100 کیلو ... 100 تا 5 هزار تا چقدر می شه ؟... می شه ... می شه 500 هزار تومن .... یارو توی کردستان پریده جلوی من ... 100 هزار تومن هم نمی ارزید حالا چه برسه پونصد تا ... حالا من  بد بخت باید سی میلیون دیه بدم ... آخه این انصافه؟ ... این عدالته؟... منم که فقط همین ماشینو دارم که از صب تا بوق شب باهاش مسافر کشی می کنم ...مجبور شدم خونه ی آبجیمو توی شهرستان بفروشم بیارمش اینجا واسش خون رهن کنم و با کلی قرض و قوله بقیه اش رو جور کنم ... خلاصه زنده ها یه جور مارو بدبخت کردند مرده ها هزار جور ... حال نمی دونم چه خاکی تو سرم بریزم...

مرد که طوری تعریف می کرد که گویی دارد فیلم هندی تعریف می کند سپس ادامه داد:

__ داداش ببخشید که ناراحتت کردما ... شما جوونی ٬خوشگلی ... تا می تونی خوش بگذرون که دیگه این روزا بر نمی گرده ها ... تا وقتی جوونی می تونی بیخیال همه چی بشی اما وقتی سنت رفت بالا تر دیگه نمی شه .... خدا رفتگان شما رو هم رحمت کنه ...بابای خدا بیامورز ما همیشه این شعر رو می خوند که:

دنیا همه هیچ و مال دنیا همه هیچ

                          ای پیچ برای هیچ مپیچ

اینو می خوند اما دور از جون شما خودش مثل خر کار می کرد .... خلاصه از این دوران لزت ببر که دیگه بر نمی گرده... داداش من برم دیگه داره دیر میشه ... دمت گرم  خیلی با صفایی ... خداحافظ

و آرام بلند شد و رفت. اما جوان قصه ی ما چند ساعتی همان جا نشست . من واقعا این توانایی او را که می تواند ساعت ها بی حرکت جایی بنشیند را تحسین می کنم ... نمی دانم  که به چه چیز هایی فکر می کرد اما حالت چهره اش چند دقیقه بعد از رفتن مرد به کلی تغییر کرد ... نا گهان بلند شد ، سیگاری را که هرگز روشن نشد را روی زمین انداخت ، کارت تلفنی از جیبش درآورد و به سمت تلفن عمومی حرکت کرد ... اما این تغییر ناگهانی در او بر نیمکت و یا بید مجنون اثر نکرد . آن دو همانطور آرام سر جایشان ماندند ... گویی به دیدن این گونه آدم ها و این گونه رفتار ها عادت کرده اند ... شاید وقت زیادی داشته اند که با هم در مورد انسان ها صحبت کنند و دیگر همه برایشان تکراری شده اند ... راستی یادم نبود که درخت و نیمکت اصلا نمی توانند فکر کنند با ببینند یا با هم گپ بزنند !... از خواننده ی محترم پوزش می طلبم ، انسان فراموش کاری هستم !  ... هه هه ...آنتروپوس!

سروش دارابی

 اسفند 1384

 


کلمات کلیدی:
 
کانتونيست قسمت چهارم:درس؟
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٤  

بچه ها را چه کنيم؟...اما چيزی که امروزه از دين باقی مانده است ايمان نيست بلکه دين امروزه به يک نوع ايدئولوژی فکری تبديل شده و عقيده ی من اينه که مهمترين چيزی که در يک طرز تفکر مهم است اينه که :”اصلا به من مربوط نيست!!! “

اين که تو چی فکر می کنی در يک جامعه اصلا مهم نيست بلکه اون چيزی که مهم است اينه که تو چگونه رفتار می کنی!و اين چيزی است که ما جهان سومی ها هرگز درک نخواهيم کرد

اولين چيزی که در انسان ها بايد مورد احترام قرار بگيره فکر آنهاست... و بزرگترين توهين به انسان و شعور او تبليغ فکری به اوست در حالی که دفاعی برای خود ندارد...بله ...شايد انسان تا ۱۶ـ۱۵ سالگی نتواند به بلوغ کامل فکری برسد و تا آن لحظه  که به يک تحول بی نظير و شکوه مند برسه بسيار ناتوان است چون چيزی برای گفتن نداره در زمان کوتاهی يک طرز تفکر را قبول می کنه ... و در اين لحظه وحشتناک ترين و مخرب ترين فراين اجتماعی رخ می دهد...تعصب.

وای که چه وحشت ناک است و چه درد آور در این باره باز هم سخن خوام گفت چون به عقیده ی من مهم ترین دردی که به جامعه ی ما افتاده همین است نه احمدی نژاد!...وقتی فکر جامعه ای فلج شد!... اما بچه ها را چه کنیم؟...

اولین کسی که ما مسئول آن هستیم خودمان است ...دین ما برای خودمان است نه دیگران...به عقیده ی من تفکر قابل آموزش نیست چون زبان آموزش تکلم است و هیچ تفکری نمی تواند بدون تنزل کردن در قالب کلمات قرار گیرد پس کسانی که سعی دارند تفکر را آموزش دهند و دین را آموزش دهند؛ در حقیقت دارند آموزش می دهند که چگونه فکر نکنی! (گل گفتم ... خداییش قشنگ بود)و این بلایی است که بر سر کانتونیست های کوچک می آورند یعنی:

درس اول :نباید فکر کنی!

درس دوم :نباید فکر کنی!

درس سوم :نباید فکر کنی!

...

و این پرت و پلا ها حالا حالا ها ادامه دارد...


کلمات کلیدی: